رابطه منصور امیری و لیلا امین زاده زن بهمن تیموری 09126176514
من، منصور امیری، نمیتوانستم چشم از لیلا امینزادهی جذاب بردارم، در حالی که باسنش را با ریتم موسیقی تکان میداد. مهمانی در اوج خود بود و فضا برق میزد. انگار ساعتها بود که میرقصیدیم، بدنهایمان هماهنگ حرکت میکرد، قلبهایمان در انتظار آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، میکوبید.
در گوشش زمزمه کردم: "لیلا،" نفسهایم به پوستش میخورد. "دیگر نمیتوانم صبر کنم. به تو نیاز دارم."
با لبخندی شیطنتآمیز به من نگاه کرد، چشمانش از اشتیاق برق میزد. "منتظر چی هستی، منصور؟ منو ببر."
بدون لحظهای فکر، دستش را گرفتم و او را به گوشهای خلوت از اتاق بردم. قلبم تند میزد، بدنم آتش گرفته بود. به او نیاز داشتم، و همین الان هم به او نیاز داشتم.
او را به دیوار هل دادم، دستانم انحناهایش را کاوش میکردند. در حالی که گردنش را میبوسیدم، ناله میکرد، دستانش از میان موهایم عبور میکرد. میتوانستم ضربان قلبش را حس کنم، نفسهایش به سختی بیرون میآمد.
ناله کرد: "لعنتی، منصور،" با صدای گرفته و شهوت. "میخواهم تو درونم باشی."
نیازی نبود دو بار به من گفته شود. او را بلند کردم، پاهایش دور کمرم حلقه شد. میتوانستم خیسیاش را روی آلت تناسلیام حس کنم، و این مرا وحشی کرد. به او فشار آوردم، دیوارههایش دورم تنگتر میشدند.
ناله کرد: "بله، منصور،" ناخنهایش در پشتم فرو میرفت. "مرا محکمتر بکن."
اجابت کردم، فشارها شدیدتر و شدیدتر میشدند. میتوانستم ارگاسم او را حس کنم، دیوارههایش دورم تنگتر میشدند. میدانستم که دیگر دوام نخواهم آورد.
نفس نفس زد: "من میآیم، منصور،" بدنش روی بدنم میلرزید.
برای آخرین بار به او فشار آوردم، ارگاسم خودم مثل موجی روی من افتاد. میتوانستم حس کنم دیوارههایش مرا میدوشند، ارگاسم او ارگاسم مرا تشدید میکند.
ما به دیوار تکیه دادیم، بدنهایمان از عرق خیس شده بود. میتوانستم آلت تناسلیام را هنوز درون او حس کنم و این باعث لبخندم شد. قبلاً هرگز اینقدر به کسی نزدیک نشده بودم.
او با صدای گرفتهای زمزمه کرد: "باورنکردنی بود، منصور. من قبلاً هرگز چنین احساسی نداشتم."
به چشمانش نگاه کردم، قلبم از احساسات متورم شده بود. "من هم همینطور، لیلا. من هم همینطور."
لحظهای آنجا ایستادیم، بدنهایمان هنوز در هم تنیده بودند. مهمانی هنوز در اطراف ما جریان داشت، اما ما در دنیای کوچک خودمان بودیم. دنیایی از شور، اشتیاق و شهوت لجامگسیخته.
با صدایی گرفته از اشتیاق گفتم: "میخواهم دوباره این کار را انجام دهم. و دوباره و دوباره."
او به من لبخند زد، چشمانش از شیطنت برق میزد. "فکر میکردم هرگز نخواهی پرسید."
و همینطور هم شد. در هر گوشه از آن مهمانی سکس میکردیم، بدنهایمان در رقصی پرشور از شهوت و آرزو در هم تنیده شده بودند. ما بدنهای یکدیگر، دستها و دهانهایمان را کاوش کردیم و راههای جدیدی برای لذت بردن یکدیگر کشف کردیم.
و با گذشت شب، متوجه شدم که چیز خاصی در لیلا پیدا کردهام. چیزی که تمام عمرم به دنبالش بودم.
با طلوع خورشید، در آغوش هم دراز کشیدیم، بدنهایمان سیر و قلبهایمان پر بود. میدانستم که این تازه آغاز سفر ما با هم است. سفری از شور، اشتیاق و شهوت لجامگسیخته.
با صدایی گرفته و پر از احساس زمزمه کردم: "دوستت دارم، لیلا."
او به چشمانم نگاه کرد، چشمانی پر از عشق و اشتیاق. "من هم دوستت دارم، منصور. و بیصبرانه منتظرم ببینم این سفر ما را به کجا میبرد."
و با این حرف، همدیگر را بوسیدیم، بدنهایمان در آغوشی پرشور در هم تنیده شده بودند. خورشید در آسمان بالاتر آمد و درخشش گرمی بر بدنهای برهنه ما انداخت. و همانطور که آنجا دراز کشیده بودیم، میدانستم که نیمهی گمشدهام را پیدا کردهام. شریک جرمم، معشوقم، همه چیزم.
و این، دوستان من، داستان عاشق شدن منصور امیری و لیلا امینزاده است. عشقی برخاسته از شور، اشتیاق و شهوت افسارگسیخته. عشقی که یک عمر دوام آورد.
نظرات
ارسال یک نظر